بیایید خیالبافی کنیم و برای اینکه کمی دلمان خوش شود فکر کنیم آنچه را که روی صحنه میبینیم از جنس خیمهشببازی است. یا مثلا فکر کنیم که اصلا دارند با ما شوخی میکنند تا کمی روحیهمان بهتر شود، یا شاید دارند با این بازیها بازار این چند ماه را گرم میکنند. یا اصلا فرض کنیم اینها همه واقعیست اما آنسوی پرده، عدهای در زیرزمینی نشستهاند و مثل ارتش سِری دارند مقدمات تغییری اساسی را میچینند و این لحظهها پایانِ تاریکی است، یا مثلا خیال کنیم فردا که از خواب بیدار میشویم وارونه داستان برج بابِل رخ داده و ما زبانِ این جماعت عجیبالخلقه را میفهمیم...... نه، نه، نمیشود؛ حتی خیالِ اینکه این اوضاع، به منوالی که پیش میرود سامان یابد دشوار است. بر لبهی پرتگاه ایستادهایم، مگر معجزهای بشود. بیا به جای خیالبافی آرزو کنیم فرستادهای نازل شود که اعجازش هیچ نباشد جز اعتدال. هربار خواستند همهچیز را دگرگون کنند، اوضاع بدتر شد.
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
یکباره خوشیهایی از راه میرسند که تو تا امروز حتی نام ونشانشان را هم نمیدانستی، چه رسد به تجربهکردنشان. خوشیهایی تازه؛ چه به عیار، چه به روال. انگار تا کنون موعدشان نبوده و باید امروز میرسید که برسند..... خواهر و یا برادرزادههایت که تا دیروز مادرشان آنها را تر و خشک میکرد، آنقدر قد کشیده باشند که وقتی ببینی به گامهای مادر قدم آهسته میکنند، باورت نشود اینها همان دو وروجکِ گریزپایِ دیروز هستند که اینچنین آداب زندگی را بلد شدهاند.... چند روزی بیایند پیشِ تو و دنیایی تازه را با خود بیاورند؛ از موسیقی بپرسند، جویای احوالاتِ سیاسی باشند، از درس و دانشگاهشان حرف بزنند، آن یکی که همرشته تو شده، کتابها و جزوههای دانشجویی و کتابها و دنیای تو را زیر و رو میکنند انگاری بدنبال چیزی از جنس هویت خودشان میگردند. آنها را ببری استادیوم و سینما و هیجان و شادیشان حُکم کند به گونهای متفاوت با همیشه دلت بخواهد در این چند روز، هی وقت و بیوقت برگردی؛ نگاهشان کنی، حظ ببری و پس از مدتها روزهایی را سپری کنی که معنایی دارند؛ امیدوار شوی که در زندگی خوشیهایی هست، که یکباره ع...
پدرسوختگی
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
آدمیزاد اساساً موجودِ پدرسوختهای است استثناء هم ندارد. تعریفِ هر فردی برمیگردد به اندازه و جنسِ پدرسوختهگیاش؛ آدمِ"خوب"کسی است که اطرافیانش پدرسوختهگیهای او را تأیید میکنند و "بد" کسی است که پدرسوختهگیهایش پسندِ جمع نیست. دو نفر که با هم تفاهمِ کامل دارند [فرضِ محال]، به یک اندازه و از یک جنس پدرسوختهاند، اگر هم اختلاف نظر دارند و یا یکیشان پدرسوختهتر است یا جنسِ پدرسوختهگیشان یکی نیست و اگر دو نفر را دیدید که دشمنِ جانیِ هم شدهاند تا آنجا که کمرِ به کُشتنِ یکدیگر بستهاند؛ حکماً یکیشان (یا هردو) اصلِ"آدمیزاد اساساً موجودِ پدرسوختهای است"را قبول ندارد و گمان میکند انسان نیست؛ معصوم است [اپیدمیِ در خاورمیانه].آدم و حوا برای اینکه قضیه سیبدزدی هایشان لو نرود، این اصل را انکار کردند و برخی را بیعیب دانستند. ماحصلاش شد همین دنیایی که میبینید. اینگونه اگر نبود بدون شک هم دنیا قابلِ تحملتر بود و هم دستِ خدایانِ دروغین کوتاهتر..... (اگر هم با کلمهی پدرسوخته مشکل داری، بخوانش: "ناکامل"،"خطاکار" یا "ناآگاه...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
چیزی که دانشمندان را پس از مشاهدهی بقایای جسد ناپلئون بناپارت شوکه کرد، وجود یک شیء خارجی نیم اینچی در داخل جمجمهی سر این جنگسالار فرانسوی بود. در صفحات تاریخ مربوط به ناپلئون چند صفحه سفید باقی مانده است. ماجرا اینجاست که در ماه جولای سال ۱۷۹۴ او به مدت چندین روز ناپدید میشود و در طی این چند روز هیچ کسی هیچ خبری از او بدست نمیآورد تا اینکه پس از چند روز ناپلئون را در حالی پیدا میکنند که میگوید توسط گروهی از مردان عجیب و غریب ربوده شده بوده است. هویت این مردان تا امروز ناشناخته باقی مانده است. بعضیها میگویند این فضاییها بودند که ناپلئون را ربودند و این میکرو چیپ را در سرش جاسازی کردند. هر چه باشد نبوغ ناپلئون خیلی بیشتر از یک انسان معمولی بود.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
مردم ما از تجربۀ علم و صنعت بی بهره بودند و هنوز در عوالم قرون وسطایی بسر می بردند.هنوز معیارهای مذهبی و آرمانهای ایده آلیستی داشتند و بیش از فلسفه با شریعت آشنایی داشتند. مردمی که از مدرنیسم هراس داشتند و ماشینیزم را خطری برای از دست دادن آرامش قرون وسطایی خود میدانستند! مدرنیته را تهاجم فرهنگی میشماردند و تحولات عصر مدرن را جنگ میان مسیحیت با اسلام می پنداشتند. مظاهر آزادی در غرب را از جمله آزادی زنان را فساد اخلاقی برآورد کردند و از پیشرفت علم و صنعت بیم داشتند. آنها خواستار باز گشت به گذشته بودند و طبقات تحصیلکرده هم پارهای لنینیسم،استالینیسم، چگوارائیسم،مائوئیسم و سوسیالیسم چریکی را بر مدرنیسم ترجیح می دادند و فکر می کردند سرمایه داری عامل فساد است.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
هر کجا خر هست،خرسواری هم پیدا می شود.مردم آلمان یک اشتباه سیاسی بزرگی را انجام دادند.نقطه ضعف ضد یهودیت و نژادپرستی که در گوشه ای از فرهنگ مردم وجود داشت و برای رفع آن چالشی فلسفی صورت نگرفته و فجایع دشمنی با یهودیت و نژادپرستی گوشزد نشده بود روزی دامنگیر آن ملت شد.فرد پوپولیست و عظمت طلبی چون هیتلر از این نقطه ضعف فرهنگی و معیاری سوئ استفاده کرد و جنبش ناسیونال سوسیالیستی را براه انداخت.نیروهای متحد مشتمل بر آمریکا،انگلیس و روسیه آلمان را شکست دادند،آلمان را به دو بخش بین خود تقسیم کردند و آلمان از سریر عرش به حضیض ذلت در افتاد.اما ملت آلمان که در مجموع از دانش و تجربۀ علمی و تاریخی و صنعتی برخوردار بود راه سربلندی را در علم و تکنولوژی دانست و ناگهان پس از ده سال فولکس واگن و بنز و پورشه... را تولید کرد و اقتصاد و رفاه را بلندا بخشید و رفته رفته آلمان همان آلمان و از آن بمراتب بهتر شد.آنها ازشکستهای تاریخی درس گرفتند و مردم آنها هم دولت خود را حمایت کردند و ارزشهای تاریخی خود را بزرگ داشتند. حقیقت را باید بپذیریم. دنیای ما چنین است. آنکه قدرت ندارد دیگران راحت بر او مسلط میشوند...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
دکارت در رسالۀ معروف خودش بنام <رسالۀ گفتار در روش کاربرد عقل > با همۀ نوآوری فلسفیاش پایدار بر اینکه تفکر آغاز هـر هَـسـتن و تحول در پیرامون آدمیست،اضافه میکند...:" حیوانات نه احساس دارند و نه فکر می کنند.اگر بر پشت یک الاغ بار بیش از توانش را بار کنید آنقدر راه می رود تا زمین میخورد و از پای در میآید. دکارت فکر می کرد: الاغ تا پایان عمرش درد را احساس نمیکند".اما بعدها علوم طبیعی بر اثر آزمایش نشان داد که علم رابطه ای ناگسستنی با فلسفه دارد،همانگونه که توهم و خیال با شریعت. پیوسته علم جانورشناسی ثابت کرد که حیوانات هم احساس و عاطفه دارند و هم فکر می کنند،اما احساس و فکری که بازتاب نه عقل بلکه غریزه است. پس آنها هم معنای محبت و نیات خوش و خوب را میفهمند و بازتابهای مشابهی را از دنیای غریزی به دنیای عقلانی بشری انتقال میدهند آنها محبت میکنند... وقتی اعتماد پیدا میکنند... پرخاش میکنند وقتی بی اعتماد میشوند یا احساس خطر می کنند. حیوانات گرچه در دنیای غریزی زندگی میکنند اما سازگار با مناسبات متکامل عصبی و سازمان نظام مغزی و پیکری شان دارای هویت و روانشناختی خاص...