هر کجا خر هست،خرسواری هم پیدا می شود.مردم آلمان یک اشتباه سیاسی بزرگی را انجام دادند.نقطه ضعف ضد یهودیت و نژادپرستی که در گوشه ای از فرهنگ مردم وجود داشت و برای رفع آن چالشی فلسفی صورت نگرفته و فجایع دشمنی با یهودیت و نژادپرستی گوشزد نشده بود روزی دامنگیر آن ملت شد.فرد پوپولیست و عظمت طلبی چون هیتلر از این نقطه ضعف فرهنگی و معیاری سوئ استفاده کرد و جنبش ناسیونال سوسیالیستی را براه انداخت.نیروهای متحد مشتمل بر آمریکا،انگلیس و روسیه آلمان را شکست دادند،آلمان را به دو بخش بین خود تقسیم کردند و آلمان از سریر عرش به حضیض ذلت در افتاد.اما ملت آلمان که در مجموع از دانش و تجربۀ علمی و تاریخی و صنعتی برخوردار بود راه سربلندی را در علم و تکنولوژی دانست و ناگهان پس از ده سال فولکس واگن و بنز و پورشه... را تولید کرد و اقتصاد و رفاه را بلندا بخشید و رفته رفته آلمان همان آلمان و از آن بمراتب بهتر شد.آنها ازشکستهای تاریخی درس گرفتند و مردم آنها هم دولت خود را حمایت کردند و ارزشهای تاریخی خود را بزرگ داشتند. حقیقت را باید بپذیریم. دنیای ما چنین است. آنکه قدرت ندارد دیگران راحت بر او مسلط میشوند و شاه هم این نمایش تلخ را تجربه کرده بود و آرزوی سربلندی ایران را داشت. او دیده بود ایران ضعیف و فاقد بنیۀ اقتصادی چطور رضا شاهش را میتواند از دست بدهد و انگلیس قدرتمند با یک نامه وی را خلع ید نماید.وی را به جزیرۀ موریس می فرستد تا همانجا بمیرد .بر سر ناپلئون هم انگلیس همین بلا را آورد.شاه میدانست که اگر بمنزلۀ فرزند رضا شاه شاخ و شانه و زبان درازی برای بریتانیای کبیر کرده بود خودش را هم گم و گور میکردند و کس دیگری را بقدرت می رساندند سیاستمداران نیرومند آن روزگار چون فروغی و وزیر فرهنگ بهار و دیگربزرگان سیاسی مشاورین محمد رضا شاه بودند و به او آموخته بودند که جهان دارای قانون جنگل را بهتر بشناسد و بکوشد تا ایران را بقدرت برساند اما کسی مشاور خوبی برای ملت ایران نبود و از پشت پرده های سیاست در بالا خبری برای مردم نیاورده بود که سیاست چقدر بیرحمانه عمل می کند.تمام هم و قم شاه پس از قدرتگیری رسیدن به ترقیات بزرگ صنعتی و رفاه اقتصادی و خودکفایی ملی بود ولی نیروهای مکتبی چپ و اسلامی دلایل و چرایی پیدایش سیاست وابسته به ایده ی تمدن بزرگ را در نیافته بودند که از کجا چشمه می گیرد و او و تمدن بزرگ او و اصلاحاتش را به سخره گرفتند هر چه شاه قدرت بیشتری می گرفت از قدرت و نفوذ غرب در کشور کمتر میشد مانند آلمان پس از جنگ دوم جهانی.فرق شاه با آلمان این بود که آلمانها مشاورین خوب و دنیا دیده ای داشتند که دنیای پر کشمکش غرب را می شناختند و با آن کنار می آمدند و شاه برای آنها شاخ و شانه کشید و او را برانداختند چون مردم نا آگاه بودند و پشت سنت بودند نه مدرنیسم و علم و صنعت.رسیدن به استقلال با سیاست و دنیا شناختی ممکن است نه با شعار و شاخ و شانه کشیدن بطوریکه غرب قدرت کافی دارد برای برانداختن حتا یکی از هم پیمانان خود.....سرمایه ها همه جا در هم ادغام شدن بوده و هست و چون از یک کشور سرمایه ها خارج شوند آن کشور فرو می ریزد.چین هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر با غرب پیوند می خورد و اگر امروز غرب ثروتش را از چین فرا بخواند،چین بادش خالی می شود.اندیشه ثمرۀ قیاس است.باید در قیاس هر دو پدیدۀ متفاوتی بدنبال علل ثمران آن دو پدیده رفت و تحقیق نمود.
نظرات
ارسال یک نظر