پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئن, ۲۰۲۱
 ما با عمومی کردن ِ رنج هایمان به دنبال شریک کردن ِ دیگری در رنجمان هستیم. شانه ای، تسکینی، درک کردنی، همه ی آن چیزهایی که پیشاپیش در تحقق شان شکست می خوریم... باید تا حد ممکن از عمومی کردن رنج سر باز زد و در عوض رنج را "کلی" کرد. رنج ِ کلی، زاینده و مولد است. با این رنج می توان چیزی ساخت. تنها اینجاست که می توان اثری خلق کرد. تنها چنین اثری است که به جای رنج فردی ِ سوژه، رنج بشری را بازتاب می دهد.
 تو درست وسطِ میدان جنگی، راه بازگشت نداری، یارانت همه مُرده اند، پای راستت راه نمی رود، نَفَس هایت به شماره افتاده اند و همۀ اینها کارت را مشکل می کند. با این حال آنهایی که روزهای بعد از جنگ باز خواهند گشت از تو خبر خواهند آورد که همچنان داری رو به دشمنی که فقط از مسیر گلوله هایش خبر داشتی و از خودش هیچ نمی دانستی، می جنگی. سال های بعد، سال هایی که سال هاست جنگ تمام شده، کسی از تو خبر ندارد. من می گویم شاید همان میدان را، هم میدانی که یارانت را و پای راستت را آنجا از دست دادی، خانه ات کرده باشی. باید خانه ای باشد در اعماقِ خاطره و آرزو.
 دوران ِ خاموشی ِ یک جنبش سیاسی، یا دوران ِ شکست ِ مقطعی ِ آن، یا دوران ِ شکست ِ قطعی ِ آن، دوران ِ تشدید ِ خشونت های اجتماعی است: خشونت علیه دیگری. در این دوران، خشونت مانند مونواکسید کربن، مانند بزاق، مانند مدفوع، مانند عرق، از هر منفذ ِ بدن آزاد می شود و رو به سوی دیگری می گیرد. نیاز به انکار ِ این واقعیت نیست که اکنون جامعه ی ما در این دوران به سر می برد. خشونت ِ معلق در هوا، در متروها، اتوبوس ها، معابر، دانشگاه، محیط کار، خانه و همه جا با بوی گندش همه را دارد خفه می کند. اگر سمت ِ این خشونت را به سمت ِ خود برنگردانیم، اگر آنرا نبلعیم (تا درون ِ معده مان به چیز دیگری بدل شود)، باید رویای مردم شدن را تا زمانی طولانی فراموش کنیم.
وقتی عزیزی می‌میرد زخمی درون وجودات باقی میگذارد. زخمی که همگان تصور می کنند تا ابد باقی میماند. گفته می‌شود که بایستی با زخم سر کنی، که التیامی نیست اما باید صبور باشی. و من میخواستم صبور باشم. نه با زخم هایم که با خودم. من همانطور که با خودم عهد بسته بودم برایت سوگواری نکردم. من برای تو اشکی نریختم. و حالا که نیستی، که برای همیشه رفته ای، من آنقدر با این زخم می‌جنگم که یا از من چیزی نماند یا از این زخم. آری، به فاجعه نباید بیش از این مجال داد تا ما را یکی پس از دیگری از پای درآورد. شاید شنیدن ِ این حرف از من بعید باشد، اما اگر قرار است یک نفر این را آغاز کند، ترجیح می دهم که من اولین نفر باشم: من با کمال احترام، تو را و یاد و خاطره‌ات را در گورستانی ، در قطعه‌ای که نمی‌دانم کجاست و مزاری که نمی‌دانم کدام است، برای همیشه به خاک می‌سپارم. هنوز هم چیزهایی در جهان هست که باید تغییرشان دهم. و تنها چیزی که از مرگ ِ تو برایم می‌ماند، نیروی عظیم ِ پیش راندن و جلو رفتن برای تغییر ِ "چیز"هاست. من باز هم می جنگم تا نشان دهم آنجا که دیگر همه چیز تمام می شود، چیزی کوچک باقی می ماند، چیز...
 هراسناک‌ترین وضعیت اینست که آدمی یکباره برگردد و از خودش بپرسد: "دارم چه‌کار می‌کنم؟ که چه بشود؟" و پاسخِ قانع‌کننده‌ای برای سوال‌اش نیابد. پاسخی که از جنسِ روزمره‌گی نباشد، پاسخی که نگاهی به فردا داشته باشد و امیدی.
بعدها وقتی مردمان تاریخ را بخوانند، لعن و نفرین‌مان می‌کنند که؛ بی‌غیرت بوده‌ایم، بی‌معرفت بوده‌ایم. آنها نمی‌دانند ما در چه روزگاری زندگی کرده‌ایم. نمی‌دانند اگر نوشته‌‌ایم: "همه‌ی راه‌ها را بسته‌اند." یعنی چه. اما کاش بدانند که ما .... را فراموش نکرده‌ایم، به او پشت نکرده‌ایم، اما کاری از دست‌مان برنمی‌آید، جز اینکه هر روز به بهانه‌ای نامی از او ببریم.... و فقط آرزو کنیم و صبوری.
 عکس دقیق‌ترین اثری‌ست که نشان از زندگی دارد. چیزی را که عکس ثبت می‌کند، یک لحظه است. چیزی که در تصاویرِ متحرک روی هم می‌لغزند و گم می‌شوند، در صداهای ضبط‌شده در پژواک یکدیگر محو می‌شوند، در نقاشی بدل و در نوشتن ناقص می‌شوند، در خاطره‌ها هم به مرور رنگ می‌بازند، اما در عکس جاودانه می‌شوند. عکس یک لحظه را با تمامِ مولفه‌هایش، مستقل از هرآنچه قبل و بعدش بوده، ثبت می‌کند. عکس کامل‌ترین ردپایِ لحظه‌هاست... مگر چقدر می‌شود یک نگاه را در حافظه نگاه داشت. آدمی گاه، از به یاد آوردنِ چهره‌ی عزیزان‌اش هم عاجز می‌شود، چه رسد به نگاه‌شان. عکس به آن نگاهِ عزیز تداوم می‌دهد، همیشگی‌اش می‌کند. با این‌همه، عکس خصلتی مالیخولیایی دارد؛ اگر عکس‌ها نبودند شاید می‌شد نبودنِ کسانی را که رفته‌اند باور کرد، آدم‌ها در عکس برای همیشه زنده‌اند.
 از یک‌جایی به بعد، همه‌چیز عوض می‌شود و همه‌ی صداها، نقش‌ها و نام‌ها در قامتِ تازه‌ای ظاهر می‌شوند. انگار چیزی، جایی طورِ دیگری شده است که تو گمان می‌کنی دیگر آن آدمِ قبلی نیستی و از همه‌چیز درکِ تازه‌ای یافته‌ای...... مست‌شدن، درست مثلِ عاشق‌شدن است؛ از یک جرعه‌ای به بعد، همه‌چیز عوض می‌شود؛ همه‌ی صداها، نقش‌ها و نام‌ها در قامتِ تازه‌ای ظاهر می‌شوند. انگار چیزی، جایی طورِ دیگری شده باشد.
 درد را که بنویسی تیغش کُند می‌شود؛ انگار زهرش را کشیده‌ای، ریخته‌ای در جامِ کلمات و سپرده‌ای به آنکه می‌خواندش، آنکه می‌فهمد و می‌داندش. دردها دست به دست می‌شوند، سینه به سینه می‌گردند و غریبه‌هایی را آشنایت می‌کنند که با هیچ نَسَب و سببی ربطی به تو نداشته‌اند. دردها شاید بهترین بهانه‌ی دوستی‌ها باشند. اگر می‌شد همه‌شان را نوشت، دریا دریا دوست از راه می‌رسید.
 آدم باید هرجایی می‌رود خودش را هم ببَرد.، همان‌طور که اسم‌اش را می‌برد و موبایل‌اش را. وگرنه بهترست اصلاً نرود.... در برخی جمع‌ها یا باید ساکت به گوشه‌ای بخزی یا هم‌رنگ جماعت شوی. ساکت نشستن عذاب است برای اطرافیان و هم‌رنگ شدن مکافات برای خودت. این کار را بلد نیستم؛ دست و پایم به هم گره می‌خورند، حرف‌زدن‌ام نمی‌آید، کلافه می‌شوم و حال‌ام از خودم به هم می‌خورد. یاد نگرفته‌ام ادای کسی را دربیاورم که اطوارش را نه بلدم و نه دوست دارم. تازه همه‌اش نگران باشم که آیا نقش را خوب بازی کرده‌ام یا نه. آدم باید فقط جاهایی برود که می‌تواند «خود»ش را هم ببرد، وگرنه می‌رنجد و دیگر با تو جایی نمی‌آید و تو کم‌کم عادت می‌کنی به تُهی‌بودن، به بی«خود» شدن.
 "ما کَولی صفتیم، چارچوب‌ناپذیر. به خود زحمتِ بیهوده مده! ما ؛ ریشه‌ی سخت‌جانِ بلوطِ وحشی‌ که نمی‌داند معنای حصار و پرچین چیست کبکِ اهلی‌ناشده‌ گریزپایی که نمی‌خواهد بداند آدابِ قفس چیست افسار ناخورده‌ یکه‌شناسی که از دیدنِ نرده‌های آهنینِ رَم می‌کند، طبل وسُرنای ناکوکی که سکوتِ استودیو آزارش می‌دهد، چپ‌خوانِ شوریده‌ای که دولاچنگ را شبیه عقربِ سیاه می‌بیند، سینه‌ آشفته از ترانه‌ای که از بندِ شیرازه گریزان‌ست، گیوه‌ پوسیده‌ای که از وقارِ سنگفرش خنده‌اش می‌گیرد و روی کفپوشِ لمینَیت لیز می‌خورد چوب‌سیگارِ لب‌پری که از لمسِ فیلترهای اسانس‌دار قلقلکش می‌گیرد، پیاله‌ی گِلیِ بی‌لعابی که از شمایلِ گیلاس‌های بلورین بُهتش می‌زند، بیگ‌محمدِ چگورنوازِ ناموس‌پرستی که زیاده‌روشنفکری را بی‌غیرتی می‌داند، رعیت‌مآبِ تلخکامی که خاکش را با خون آبیاری می‌کند و ناپخته جوانش برای چرا دوست‌داشتنِ میهن هیچ دلیلی نمی‌خواهد. ما اینگونه‌ایم، مخواه جامه‌ی ازرقِ شما را به تن کنیم، که اینگونه دلقکی می‌شویم گمشده در پس‌کوچه‌های شهرِ پرهیاهوی شما، همانگونه که شما غریبه‌اید در کوره‌راه‌های کوهستانِ ما. ما آدابِ خ...