یک‌باره خوشی‌هایی از راه می‌رسند که تو تا امروز حتی نام‌ ونشان‌شان را هم نمی‌دانستی، چه رسد به تجربه‌کردن‌شان. خوشی‌هایی تازه؛ چه به عیار، چه به روال. انگار تا کنون موعدشان نبوده و باید امروز می‌رسید که ‌برسند..... خواهر و یا برادرزاده‌هایت که تا دیروز مادرشان آنها را تر و خشک می‌کرد، آنقدر قد کشیده باشند که وقتی ببینی به گام‌های مادر قدم آهسته می‌کنند، باورت نشود اینها همان دو وروجکِ گریزپایِ دیروز هستند که اینچنین آداب زندگی را بلد شده‌اند.... چند روزی بیایند پیشِ تو و دنیایی تازه را با خود بیاورند؛ از موسیقی بپرسند، جویای احوالاتِ سیاسی باشند، از درس و دانشگاه‌شان حرف بزنند، آن یکی که هم‌رشته‌ تو شده، کتاب‌ها و جزوه‌های دانشجویی‌ و کتابها و دنیای تو را زیر و رو میکنند انگاری بدنبال چیزی از جنس هویت خودشان می‌گردند. آنها را  ببری‌ استادیوم و سینما و هیجان و شادی‌شان حُکم کند به گونه‌ای متفاوت با همیشه دلت بخواهد در این چند روز، هی وقت و بی‌وقت برگردی؛ نگاه‌شان کنی، حظ ببری و پس از مدت‌ها روزهایی را سپری کنی که معنایی دارند؛ امیدوار شوی که در زندگی خوشی‌هایی هست، که یکباره عیان می‌شوند  موعدشان دیروز و امروز نیست، باید فردایی برسد تا از راه برسند. نقطه‌های روشنی که آنقدر پر زور هستند که می‌توانند کاری کنید که روزهای گذشته را فراموش‌ کنید و با تو بگویند: "فردا، روزِ دیگری‌ است"، بارقه‌ای از امید که؛ همیشه خوشی‌هایی که در راهند.

نظرات