وقتی عزیزی میمیرد زخمی درون وجودات باقی میگذارد. زخمی که همگان تصور می کنند تا ابد باقی میماند. گفته میشود که بایستی با زخم سر کنی، که التیامی نیست اما باید صبور باشی. و من میخواستم صبور باشم. نه با زخم هایم که با خودم. من همانطور که با خودم عهد بسته بودم برایت سوگواری نکردم. من برای تو اشکی نریختم. و حالا که نیستی، که برای همیشه رفته ای، من آنقدر با این زخم میجنگم که یا از من چیزی نماند یا از این زخم. آری، به فاجعه نباید بیش از این مجال داد تا ما را یکی پس از دیگری از پای درآورد. شاید شنیدن ِ این حرف از من بعید باشد، اما اگر قرار است یک نفر این را آغاز کند، ترجیح می دهم که من اولین نفر باشم: من با کمال احترام، تو را و یاد و خاطرهات را در گورستانی ، در قطعهای که نمیدانم کجاست و مزاری که نمیدانم کدام است، برای همیشه به خاک میسپارم. هنوز هم چیزهایی در جهان هست که باید تغییرشان دهم. و تنها چیزی که از مرگ ِ تو برایم میماند، نیروی عظیم ِ پیش راندن و جلو رفتن برای تغییر ِ "چیز"هاست. من باز هم می جنگم تا نشان دهم آنجا که دیگر همه چیز تمام می شود، چیزی کوچک باقی می ماند، چیزی که حتی تا درون ِ گور با ما می آید و با همه ی کوچکی، هرگز از میان نمی رود. آنجا که دیگر دلیلی برای ادامه دادن نیست، امید باقی می ماند تا بار دیگر برخیزم و به میدان ِ جنگ بازگردم...
نظرات
ارسال یک نظر