"ما کَولی صفتیم، چارچوبناپذیر. به خود زحمتِ بیهوده مده! ما ؛ ریشهی سختجانِ بلوطِ وحشی که نمیداند معنای حصار و پرچین چیست کبکِ اهلیناشده گریزپایی که نمیخواهد بداند آدابِ قفس چیست افسار ناخورده یکهشناسی که از دیدنِ نردههای آهنینِ رَم میکند، طبل وسُرنای ناکوکی که سکوتِ استودیو آزارش میدهد، چپخوانِ شوریدهای که دولاچنگ را شبیه عقربِ سیاه میبیند، سینه آشفته از ترانهای که از بندِ شیرازه گریزانست، گیوه پوسیدهای که از وقارِ سنگفرش خندهاش میگیرد و روی کفپوشِ لمینَیت لیز میخورد چوبسیگارِ لبپری که از لمسِ فیلترهای اسانسدار قلقلکش میگیرد، پیالهی گِلیِ بیلعابی که از شمایلِ گیلاسهای بلورین بُهتش میزند، بیگمحمدِ چگورنوازِ ناموسپرستی که زیادهروشنفکری را بیغیرتی میداند، رعیتمآبِ تلخکامی که خاکش را با خون آبیاری میکند و ناپخته جوانش برای چرا دوستداشتنِ میهن هیچ دلیلی نمیخواهد. ما اینگونهایم، مخواه جامهی ازرقِ شما را به تن کنیم، که اینگونه دلقکی میشویم گمشده در پسکوچههای شهرِ پرهیاهوی شما، همانگونه که شما غریبهاید در کورهراههای کوهستانِ ما. ما آدابِ خود را داریم، بگذارید هر کدام به زبانِ خود برای دلدارمان آواز بخوانیم، شما با آکورد وآکسانِ سازهای جلاخورده و صدایی ژوست، ما با کفزدنهای از ضرب افتاده واین حنجرهی خراشیده به دودِ سیگار. یقین بدان جز این، به دل نمینشیند. به خود زحمتِ بیهوده مده! ما کَولیصفتیم، چارچوبناپذیر." (این مانیفستِ سالهای جوانی بود، سالهای پرهیاهو، روزهایِ پرتنش اما دلچسب برای ایام جوانی. اوانِ سیسالگی بود که کمکم جلوههای دیگری برای درستتر دیدنِ زندگی وباور پیدا کردن به ضرورتِ برخی چارچوبها رخ نمود، بگذریم. امروز جملهای خواندم از جوزف ژوبرت که گویی جوابِ ادعاهای آن جوانِ یاغیست: کسی که با اتکا به شیوههای خاصِ خود وبدون تمایل به یادگیری با مسائل روبرو میشود همچون کسیست که بال دارد اما پا ندارد.)
نظرات
ارسال یک نظر