ما با عمومی کردن ِ رنج هایمان به دنبال شریک کردن ِ دیگری در رنجمان هستیم. شانه ای، تسکینی، درک کردنی، همه ی آن چیزهایی که پیشاپیش در تحقق شان شکست می خوریم... باید تا حد ممکن از عمومی کردن رنج سر باز زد و در عوض رنج را "کلی" کرد. رنج ِ کلی، زاینده و مولد است. با این رنج می توان چیزی ساخت. تنها اینجاست که می توان اثری خلق کرد. تنها چنین اثری است که به جای رنج فردی ِ سوژه، رنج بشری را بازتاب می دهد.
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
تو درست وسطِ میدان جنگی، راه بازگشت نداری، یارانت همه مُرده اند، پای راستت راه نمی رود، نَفَس هایت به شماره افتاده اند و همۀ اینها کارت را مشکل می کند. با این حال آنهایی که روزهای بعد از جنگ باز خواهند گشت از تو خبر خواهند آورد که همچنان داری رو به دشمنی که فقط از مسیر گلوله هایش خبر داشتی و از خودش هیچ نمی دانستی، می جنگی. سال های بعد، سال هایی که سال هاست جنگ تمام شده، کسی از تو خبر ندارد. من می گویم شاید همان میدان را، هم میدانی که یارانت را و پای راستت را آنجا از دست دادی، خانه ات کرده باشی. باید خانه ای باشد در اعماقِ خاطره و آرزو.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
دوران ِ خاموشی ِ یک جنبش سیاسی، یا دوران ِ شکست ِ مقطعی ِ آن، یا دوران ِ شکست ِ قطعی ِ آن، دوران ِ تشدید ِ خشونت های اجتماعی است: خشونت علیه دیگری. در این دوران، خشونت مانند مونواکسید کربن، مانند بزاق، مانند مدفوع، مانند عرق، از هر منفذ ِ بدن آزاد می شود و رو به سوی دیگری می گیرد. نیاز به انکار ِ این واقعیت نیست که اکنون جامعه ی ما در این دوران به سر می برد. خشونت ِ معلق در هوا، در متروها، اتوبوس ها، معابر، دانشگاه، محیط کار، خانه و همه جا با بوی گندش همه را دارد خفه می کند. اگر سمت ِ این خشونت را به سمت ِ خود برنگردانیم، اگر آنرا نبلعیم (تا درون ِ معده مان به چیز دیگری بدل شود)، باید رویای مردم شدن را تا زمانی طولانی فراموش کنیم.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
وقتی عزیزی میمیرد زخمی درون وجودات باقی میگذارد. زخمی که همگان تصور می کنند تا ابد باقی میماند. گفته میشود که بایستی با زخم سر کنی، که التیامی نیست اما باید صبور باشی. و من میخواستم صبور باشم. نه با زخم هایم که با خودم. من همانطور که با خودم عهد بسته بودم برایت سوگواری نکردم. من برای تو اشکی نریختم. و حالا که نیستی، که برای همیشه رفته ای، من آنقدر با این زخم میجنگم که یا از من چیزی نماند یا از این زخم. آری، به فاجعه نباید بیش از این مجال داد تا ما را یکی پس از دیگری از پای درآورد. شاید شنیدن ِ این حرف از من بعید باشد، اما اگر قرار است یک نفر این را آغاز کند، ترجیح می دهم که من اولین نفر باشم: من با کمال احترام، تو را و یاد و خاطرهات را در گورستانی ، در قطعهای که نمیدانم کجاست و مزاری که نمیدانم کدام است، برای همیشه به خاک میسپارم. هنوز هم چیزهایی در جهان هست که باید تغییرشان دهم. و تنها چیزی که از مرگ ِ تو برایم میماند، نیروی عظیم ِ پیش راندن و جلو رفتن برای تغییر ِ "چیز"هاست. من باز هم می جنگم تا نشان دهم آنجا که دیگر همه چیز تمام می شود، چیزی کوچک باقی می ماند، چیز...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
بعدها وقتی مردمان تاریخ را بخوانند، لعن و نفرینمان میکنند که؛ بیغیرت بودهایم، بیمعرفت بودهایم. آنها نمیدانند ما در چه روزگاری زندگی کردهایم. نمیدانند اگر نوشتهایم: "همهی راهها را بستهاند." یعنی چه. اما کاش بدانند که ما .... را فراموش نکردهایم، به او پشت نکردهایم، اما کاری از دستمان برنمیآید، جز اینکه هر روز به بهانهای نامی از او ببریم.... و فقط آرزو کنیم و صبوری.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
عکس دقیقترین اثریست که نشان از زندگی دارد. چیزی را که عکس ثبت میکند، یک لحظه است. چیزی که در تصاویرِ متحرک روی هم میلغزند و گم میشوند، در صداهای ضبطشده در پژواک یکدیگر محو میشوند، در نقاشی بدل و در نوشتن ناقص میشوند، در خاطرهها هم به مرور رنگ میبازند، اما در عکس جاودانه میشوند. عکس یک لحظه را با تمامِ مولفههایش، مستقل از هرآنچه قبل و بعدش بوده، ثبت میکند. عکس کاملترین ردپایِ لحظههاست... مگر چقدر میشود یک نگاه را در حافظه نگاه داشت. آدمی گاه، از به یاد آوردنِ چهرهی عزیزاناش هم عاجز میشود، چه رسد به نگاهشان. عکس به آن نگاهِ عزیز تداوم میدهد، همیشگیاش میکند. با اینهمه، عکس خصلتی مالیخولیایی دارد؛ اگر عکسها نبودند شاید میشد نبودنِ کسانی را که رفتهاند باور کرد، آدمها در عکس برای همیشه زندهاند.