پیچیدم سمت خیابان فرعی و تا آخرش را پیاده رفتم. عجله‌ای نداشتم و بسیار آرام قدم می‌زدم. تک‌تک ساختمان‌ها و درخت‌ها و اندک مغازه‌های طولِ مسیر را از نگاه می‌گذراندم، مرورشان می‌کردم؛  این مسیر را بارها و بارها رفته‌بودم و خوب می‌شناختم‌اش، هیچ‌چیزی تغییر نکرده بود. اما آن روز طور دیگری می‌دیدم‌شان... ماجرای آن روز چیزی بود که در خاطرِ من و در نگاه‌ام دیگرگون شده بود. به قولِ او که گفته بود: «روزگاری شامِ غمگینِ خزان، خوش‌تر از صبحِ بهارم می‌نمود». یقین کردم که در دنیای بیرون هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کند، مگر در نگاهِ آدمی نوری و رنگی جاری شود دیگرگون. در دلِ آدمی‌ست که روزگار می‌گذرد، وگرنه گذرِ ایام،  قصه‌ی مکرر و فرساینده‌ی برگه‌های تقویم است که با رخوتی جان‌فرسا ورق می‌خورند.

نظرات